تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان



برچسب‌ها:
[ شنبه 16 آبان 1394 ] [ 22:48 ] [ takdastanha ]

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

 

براي خواندن دو داستان ديگر به ادامه مطلب رجوع كنيد...



برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394 ] [ 00:17 ] [ takdastanha ]

براي ديدن بقيه عكسها به ادامه مطلب رجوع كنيد...



برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 تیر 1394 ] [ 19:39 ] [ takdastanha ]

 اسباب و اثاثیه برای منزل خریده بودم که برای حملش باید کارگر میگرفتم. با تا دو کارگر صحبت کردم، اولش گفتن 40 هزار تومن هزینه اش میشه ولی با 30 هزار تومن به توافق رسیدیم.
در هوای گرم خردادماه وسائل را بردیم طبقه بالا و داخل خانه گذاشتیم. وقتی آمدیم پایین سه اسکناس 10 هزار تومنی دادم به یک کدامشان، 10 هزار تومن را برای خودش برداشت و بقیه را به رفیقش داد.
نزدیکش رفتم و پرسیدم مگر با هم شریک نیستید؟ گفت چرا ولی رفیقم عیالواره و خرجش از من بیشتره. من هم برای این طبع بلندش دست کردم جیبم و 10 هزار تومن دیگه هم بهش دادم.
تشکر کرد و دوباره 5 هزار تومن به رفیقش داد و رفتند. متحیرانه با خودم فکر میکردم که هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار باشم، نه من و نه خیلی از اطرافیانم که ادعای تحصیلات و فرهنگ داشتیم...



برچسب‌ها:
[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 11:33 ] [ takdastanha ]
پیامک های جدید و خنده دار شروع هفته

این فیلم خارجیارو دیدین؟

بچه که خوابش میبره مادرش میاد آروم یه پتو میکشه روش

یه بوس کوچولوش میکنه میره…

حالا من که خوابم میبرد مادرم یه لحاف کرسیه ۲۰۰ کیلویو

از ارتفاع ۲متری زارت مینداخت روم

پشت بندشم بابام که مثلا حواسش نبود پامو لقد میکرد

بعد که من مثل جن زده ها میپریدم!

  دوتائی با هم میخندیدن میگفتن : پدر سوخته الکی خودشو به خواب زده بود!
اس ام اس خنده دار

لامصب بعضی پسرا طوری

ابرو برداشتن

صورتی صفا دادن

که آدم دلش میخاد

  تو لباس عروس ببینتشون

اس ام اس خنده دار

دقت کردین پسرا از حموم میان خوشکلتر میشن

اما دخترا که از حموم میان زشتتر میشن؟

لامصب آب میشوره میبره

بر میگردن به تنظیمات کارخونه !

 

براي خوندن بقيه پيامكها بهادامه مطلب رجوع كنيد...



برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ شنبه 29 فروردین 1394 ] [ 19:10 ] [ takdastanha ]

دوستاي گلم سال نوتون مبارك...

رو عكس زير كليك كنيد... تقديمي به شما....



برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 28 اسفند 1393 ] [ 23:51 ] [ takdastanha ]

 

 

کتری مثل مادر شوهر میمونه که کم کم داغ میشه 

عروسم مثل قوری که با داغ شدن کتری اونم داغ میشه

  پسر مثل فنجونه نصفش رو کتری ونصفشو قوری پر میکنه

  خواهر شوهرم مثل قاشق میاد هم میزنه میره!! 

 ๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑

کی میدونه کله پزیا چطور میفهمن کدوم کله مال کدوم پاچس.   

کاری نداره زیر پای پاچشو قلقلک میدن کلش میخنده معلوم میشه .

 قرص میخورم خوب میشم قول میدم 

๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑

ﺳﺮ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ 

ﻣﻨﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺗﻘﻠﺐ ﮐﻨﻪ   

ﺍﻭﻧﻢ ﻓﻘﻂ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩ 

ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﭘﺎ ﺷﺪ ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩ

 ๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑๑   

شما به یه میلیاردر بخند عمرن اگه میلیاردر شی 

حالا یه چلاقُ مسخره کن اگه قطع نخاع نشدی من غرامت ميدم...

 

 

براي خوندن بقيه جوكها به ادامه مطلب رجوع كنيد...



برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 14 بهمن 1393 ] [ 23:25 ] [ takdastanha ]


عاشقی بد دردیه (طنز)

 

 

یه روزی آقای کلاغ ، به قول بعضیا زاغ

رو دوچرخه پا میزد ، رد شدش از دم باغ

پای یک درخت رسید ، صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا ، صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد ، آب می‌کردش دل سنگ

 

دوستان حتما حتما واسه خوندنش به ادامه مطلب رجوع كنيد خيلي جالبه...



برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ شنبه 08 آذر 1393 ] [ 23:30 ] [ takdastanha ]

یک بار به برادرم گفتم:
برو نگاه به نتیجه امتحاناتم بکن
اگه یک درس افتادم تو خونه در حضور پدر بگو (السلام علیکم)
و اگه دو تا درس بود بگو (السلام علیکم و رحمت الله)
اگه سه تا بود بگو (السلام علیکم ورحمت الله و برکاتو)
طوری که بابامون متوجه نشه.
برادرم که بر گشت گفت:
السلام علیکم و رحمت الله و برکاتو
ان الله و ملاءکتو یوصلون علی النبی
یا ایاالذین امنو سلو علیهم و سلمو تسلیما

 

********** اس ام اس خنده دار و جوک **********

 

زنه میگه شوهرمو فرستاده بودم سیب زمینی بخره تریلی شوهرمو زیر گرفت
بهش میگن خوب حالا میخوای چیکار کنی ؟
میگه نمیدونم شاید ماکارونی درست کردم !!


********** اس ام اس خنده دار و جوک **********

 

درفیلم خارجی زنی یک سیلی به شوهرش زد
شوهرش گفت :عزیزدلم چرا زدی؟
گفت میخام ببینم چقد دوسم داری
شوهر او را بوسش کرد
زن ایرانی تقلید کرد و ب صورت شوهرش یک سیلی زد!
ازم نخواهید تعریف کنم چی شد اما شنیدم وقتی زن را غسل میدادند لبخند به لب داشت …!



برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 22 آبان 1393 ] [ 23:41 ] [ takdastanha ]

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند .

آنها در میان زوج های جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند .

بسیاری از آنان ،

زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکر شان را از نگاه شان خواند

: « نگاه کنید ، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار

هم خوشبختند . »
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت .

غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که

همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست .

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد .

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد .
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید .

همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی

به آنها نگاه می کردند و این بار به این فکر می کردند که آن زوج پیر احتمالا آن قدر فقیر

هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفارش بدهند .

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش .

مرد جوانی از جای خو برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا

برای شان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :

« همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد ،

پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند .
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ

دیگر برای شان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد :

« ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم . »

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ،

مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت :

« می توانم سوالی از شما بپرسم خانم ؟ »

پیرزن جواب داد : « بفرمایید . »

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید .

منتظر چی هستید ؟ »

پیرزن جواب داد : « منتظر دندان ها!!!!! »



برچسب‌ها:
[ دوشنبه 21 مهر 1393 ] [ 13:07 ] [ takdastanha ]
صفحه قبل123...123صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب