تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
آشنایی نداشتم که بتوانم در شهر خودم خدمت کنم
 نامه تقسیمم را که دادند فهمیدم که باید بروم سیستان و بلوچستان…
 تنها چیزی که مرا مجاب کرد بروم آینده ای بود که قرار گذاشته بودیم با هم بسازیم
 در حین خدمت بودم که تلفن زدی
 گفتی با کسی آشنا شدی که سرباز نیست …
 تو رفتی..
 آینده ای که رویایش را با تو می دیدم رفت…
 شب در پاسگاه از شدت ناراحتی خوابم نبرد
 صبح که آمد به پاسگاه حمله شد
 ما اسیر شدیم
 به جرم سرباز بودن
 جلو دوربین سرم را بریدند
 قلبم را تو گرفتی
 و سرم را آنها
 فدای سرت
 به جایش جایت امن است و آرام
 حالا با خیال راحت دستش را بگیر
 و در خیابان با او که سرباز نبود قدم بزن
 خیالت راحت
 دیگر سرباز رفت…
 بسوزد پدر سربازی
 که من سرباز بودم
 سرباز وطنم
 ولی اکنون
 نه تن دارم
 نه سر دارم
 و نه تو را
 آری..
 من فقط یک سرباز بودم
 
 روحشون شاد


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 09 آبان 1392 ] [ 19:05 ] [ takdastanha ]

عکسهای خنده دار از پدر و مادرهای بد و بی مسئولیت 

عکسهای خنده دار از پدر و مادرهای بد و بی مسئولیت

براي ديدن بقيه عكسها به ادامه مطلب رجوع كنيد...


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 09 آبان 1392 ] [ 18:51 ] [ takdastanha ]
حکایت جالب مشکل موش !
 
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد ...
همه گفتند: تله موش مشکل توست، به ما ربطی ندارد.
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید،
از مرغ برایش
سوپ درست کردند،
گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند،
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به
دیگران ربط نداشت فکر می کرد....!!

برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 00:09 ] [ takdastanha ]

اس ام اس جدید و جوک خنده دار (169)

من اگه انقدی پولدار شم که پول دیه یه نفرُ بتونم تقبل کنم
اولین نفری که بگه پول خوشبختی نمیاره رو می‌کشم دیه شُ میدم

=======جوک های خنده دار=======

امروز پشه هه اومد ازم خدافظی کرد گفت:
حلالمون کن هوا سرد شده داریم میریم از اینجا!

 

براي خواندن بقيه جوكها به ادامه مطلب رجوع كنيد..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ یکشنبه 05 آبان 1392 ] [ 22:39 ] [ takdastanha ]
بزرگ‌ترین حسرت‌های ادم های در حال مرگ !+ عکس
 
یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده:

اولین حسرت:
کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.
حسرت دوم:
کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.
حسرت سوم:
کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.
حسرت چهارم:
کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.
حسرت پنجم:
کاش شادتر می‌بودم.

برچسب‌ها:
[ شنبه 04 آبان 1392 ] [ 18:07 ] [ takdastanha ]
جعفر و جریان سوزناک عاشقی آن (+ عکس)
 
جعفر رضایی متولد ۱۳۵۶ لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی تهران سال ۱۳۸۰ عاشق دختری بنام مریم شد و چون وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد...
پنج سال تمام جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن. سال ۸۵ مریم خود کشی کرد و جعفر دیوانه شد. اکنون دو چشم جعفر کور شده و به هرکی میرسه میگه هفته دیگه عروسیشه همه رو دعوت میکنه !
به افتخار این عـــشــق فقط میشه ســــکــــوتـــ­ــــــــــ کرد...



برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 02 آبان 1392 ] [ 22:59 ] [ takdastanha ]

عکس عاشقانه جدید دختر و پسر

قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
بعد از ازدواج
کاری نداره! متن رو از پایین به بالا بخون !

 

 


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 28 مهر 1392 ] [ 20:26 ] [ takdastanha ]

زن گفت: "نگذارشـــون بیرون تا وقتی ماشـــین می آد. باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشـــون کوچـــه
رو ور می داره!".
مـــرد قبل از گـــره زدن پلاستیک روی آشـــغال ها ســـم ریخت و گفـــت:
"دیگه کارشـــون تمومه، فـــردا باید جنازه هاـــشون رو شـــهر داری گوشه و کنار خیابون جمـــع کنه"
و کیسه زبـــاله را بیرون برد..
فـــردا روزنامـــه ها تیـــتر زدند:
"مـــرگ خـــانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشـــی از خـــوردن پس مانـــده های غذایی".


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 25 مهر 1392 ] [ 00:12 ] [ takdastanha ]
هرگز زود قضاوت نكنید ( به افتخار همه دکترهای عزیز )

هرگز كسی را قضاوت نكنید .. چون شما همه چیز را نمیدانید ...
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستا...ن شد. او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,
پدر با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ,,, شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه ,,, ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا ,,,
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,,,
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 23 مهر 1392 ] [ 13:27 ] [ takdastanha ]

داستان کوتاه از وصیت نامه مرد خسیس !

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت:

من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.
زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید.

من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم.

همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.
البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند !!!


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 00:26 ] [ takdastanha ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب