تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان


پشتش سنگین بود و جاده‌های دنیا طولانی. می‌‌دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می‌خزید، دشوار و کند و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری بر دوش می‌کشید.

 

پرنده‌ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:

 

من هیچ‌گاه نمی‌رسم، هیچ‌گاه". و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی.

 

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد، کره‌ای کوچک بود و گفت:

 

"نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد، هیچ‌کس نمی‌رسد، چون رسیدن در کار نیست! فقط رفتن است، حتی اگر اندکی، و هربار که می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آن چه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌کشی؛ پاره‌ای از مرا".

 

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه‌ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتی اگر اندکی» و پاره‌ای از او را با عشق بر دوش کشید

 

 

 



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ] [ 10:56 ] [ takdastanha ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب