|
تك داستان آموزنده
| ||
|
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک های مفید |
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند. بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند. يكي از آنها از روي خشم بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت آزرده شدولي بدون آنكه چيزي بگويد روي شنهاي بيابان نوشت امروز بهترين دوستم بر چهره ام سيلي زد. آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود لغزيدو در آب افتاد تا جايي كه نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت بر روي صخره اي سنگي و به زحمت اين جمله رو حك كرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ حك ميكني؟! ديگري لبخند زدو گفت: وقتي كسي ما را آزار ميدهد بايد روي شنهاي صحرا نوشت تا بادهاي بخشش آنرا پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما ميكند بايد آنرا روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا از يادها ببرد.
برچسبها: [ پنجشنبه 25 فروردین 1390 ] [ 10:59 ] [ takdastanha ]
|
درباره وبلاگ
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید