|
تك داستان آموزنده
| ||
|
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک های مفید |
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند . سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد . کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد . چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت : « آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ » زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد . او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد . « من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . » بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت : « من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم . به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ » برچسبها: [ دوشنبه 07 مهر 1393 ] [ 18:22 ] [ takdastanha ]
|
درباره وبلاگ
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||
