تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
با روشن شدن چراغ انژکتور، خودرو را خاموش نموده وبسط باتری را چند ثانیه جدا نموده و سپس اتصال دهید اگر چراغ خاموش نشد به نمایندگی مراجعه نمایید.


1. هر 20000 کیلومتر شمع خودرو تعویض گردد.
 
2. صافی بنزین و لنت ترمز هر 15000 کیلومتر تعویض شود.

3. تسمه تایم خودرو هر 60000 کیلومتر تعویض گردد.

4. تسمه تایم باید برند معتبر باشد.روغن، فیلتر روغن و فیلتر هوا در هر 5000 کیلومتر تعویض شود.

5. از تمیز کردن فیلتر هوا جدا" خودداری فرمایید چون ذرات موجود در آن سرطان زا می باشد.

6. از هل دادن خودروهای انژکتوری جهت روشن نمودن خودرو خود داری کنید.

7. ماهی یک بار کولر خودرو را به مدت چند دقیقه جهت مخلوط شدن گاز با روغن مخصوص آن و جلوگیری از فاسد شدن آن روشن نمایید.

8. در هنگام روشن بودن  خودرو از باز کردن کابل باتری خودداری کنید.

9. با روشن شدن چراغ استپ،خودرو را متوقف نموده با نمایندگی تماس بگیرید.

10. با روشن شدن چراغ انژکتور، خودرو را خاموش نموده وبسط باتری را چند ثانیه جدا نموده و سپس اتصال دهید اگر چراغ خاموش نشد به نمایندگی مراجعه نمایید.

11. در اول صبح بعد از روشن نمودن خودرو نیازی به گرم کردن خودرو در حالت توقف نیست و در کمتر از یک دقیقه خودرو را حرکت دهید و مسافت یک کیلومتر را با دنده 1 و2 برانید.در حالت توقف مدت زیادی خودرو را روشن نگاه ندارید.

12. از روشن کردن کولر در حالت توقف خود داری نمایید.

13. هیچ دستگاه عیب یابی قادر به تنظیم میزان سوخت مصرفی نمی باشد.دستگاه عیب یاب فقط می تواند میزان مصرف سوخت بالا یا پایین را نشان دهد. و رفع عیب به عهده مکانیک می باشد.
 
14. توصیه می گردد اولین تعویض روغن در 2500 کیلومتر انجام شود .

برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 05 مهر 1390 ] [ 17:36 ] [ takdastanha ]
اولین مرتبه که می‌خواستم به جبهه بروم، سپاه هیچ جوری موافقت نمی‌کرد. چون 14 سال بیشتر نداشتم. فکری به سرم زد. خواهری دارم به نام "ماشاءالله" که آن موقع 17 ساله بود. شناسنامه او را بردم و بعد از چند ماه موفق شدم بروم منطقه.

به گزارش فارس «توانا»، یکی از بخش‌های قابل توجه و جذاب دفاع مقدس خاطرات رزمندگان از روزهای حماسه و ایثار است؛ خاطراتی تلخ و شیرین که روایتگر لحظه‌های به یادماندنی زندگی به سبک دفاع مقدس است. خبرگزاری فارس، در سی‌و یکمین سالروز گرامیداشت دفاع مقدس قسمت‌هایی از این خاطرات ناب و خواندنی را که در کتاب ارزشمند «فرهنگ جبهه» بخش مشاهدات جمع‌آوری شده است، در اختیار مخاطبان خود قرار می‌دهد.

-------------------------------------------------------
من با شناسنامه خواهرم به جبهه رفتم
--------------------------------------------------------

اولین مرتبه که می‌خواستم به جبهه بروم، سپاه هیچ جوری موافقت نمی‌کرد. چون 14 سال بیشتر نداشتم. فکری به سرم زد. خواهری دارم به نام "ماشاءالله" که آن موقع 17 ساله بود. شناسنامه او را بردم و بعد از چند ماه موفق شدم بروم منطقه. البته بعدا در تحقیقات سپاه قضیه لو رفت.
راوی: «امیر رحمانی»
از گردان تخریب تیپ 21 امام رضا (ع)

---------------------------------
داخل دیگ غذا شدیم
---------------------------------

روی مخالفتی که خانواده با جبهه رفتنم داشتند، روز اعزام همه فامیل جمع شده بودند جلو پایگاه بسیج تا جلویم را بگیرند. یکی از بچه‌ها هم عین وضع مرا داشت. با برادران سپاهی که می‌خواستند برای آوردن غذا از بسیج خارج بشوند هماهنگ کردیم. آقایی کردند و ما دو نفر را در دیگ بزرگی جا دادند. به این وسیله از بسیج آمدیم بیرون.

در خارج شهر، طبق نقشه قبلی، منتظر اتوبوس‌های اعزامی شدیم. در "مشهد" به محض اینکه پایم را از اتوبوس گذاشتم پایین، بوسیله پدرم و داییم دستگیر و با ماشین آنها برگردانده شدم به شهرستان. خیالشان راحت شده بود که دیگر نمی‌روم یا نمی‌توانم به بچه‌ها برسم. من هم از فرصت استفاده و کج کردم طرف "تهران". آمدم راه‌آهن و صبر کردم تا نیروها رسیدند و به آنها ملحق شدم.
راوی: «سلیمان حکمتی‌فر»
گردان ثارالله لشکر 5 نصر

--------------------------------
من امروز به دنیا آمدم
--------------------------------

روز قبل از اعزام برای تکمیل پرونده رفته بودم بسیج. از بس دستپاچه بودم و ذوق زده، در محل تاریخ تولدم، تاریخ روز را نوشتم. مسئول پرسنلی یک نگاه به نوشته کرد و یک نگاه به من و خندید. رو کرد به دوستانش و گفت: "برادرمان تازه یک روزش است. آن وقت می‌‌خواهد برود جبهه. حالا می‌گویید چکار کنیم؟ کلی شرمنده شدم و رنگ و رویم سرخ شد؛ به سرعت آمدم بیرون.
راوی: «احمد محمدنیا»
تیپ 21 امام رضا (ع)


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 05 مهر 1390 ] [ 17:34 ] [ takdastanha ]
تیم ملی ایروبیک موی تای ایران به صورت مختلط در مسابقات رقابت های جهانی ازبکستان شرکت کرد.
 
 
 
 

برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 05 مهر 1390 ] [ 11:16 ] [ takdastanha ]

"کانی کالپ" پیش از اینکه جراحی پیوند صورت در سال 2008 بر روی او انجام شود لبها، گونه ها، بینی، یکی از چشمها و دهان خود را در اثر حمله وحشیانه و شلیک مستقیم همسرش به صورت او، از دست داده بود.

به گزارش مهر، اولین فردی که در آمریکا مورد پیوند کامل صورت قرار گرفته است، پس از سه سال بهبود قابل توجهی پیدا کرده و می گوید صورتی که اکنون در اختیار دارد، صورت او نیست اما از داشتنش بسیار خوشحال است.

"کانی کالپ" پیش از اینکه جراحی پیوند صورت در سال 2008 بر روی او انجام شود لبها، گونه ها، بینی، یکی از چشمها و دهان خود را در اثر حمله وحشیانه و شلیک مستقیم همسرش به صورت او، از دست داده بود.


چهره "کانی کالپ" در جوانی و پیش از حمله همسرش

"کانی" که اکنون 48 سال سن دارد اولین فردی است که تحت جراحی کامل صورت قرار گرفت، پس از سالها و در پی آزادی همسرش از حبسی هفت ساله به اتهام از بین بردن صورت کانی، می گوید تصویر لحظه ای که همسرش به صورت او شلیک کرده هرگز از ذهنش پاک نمی شود. در پی این حمله وحشیانه صورت کانی دچار آسیب دیدگی بسیار شدیدی شده و وی بینایی خود را تقریبا از دست داد.

پس از این حادثه دردناک، کانی در بیمارستان بستری شد و جراحان تلاش کردند آسیبهای ناشی از این شکلیک را ترمیم کنند. "چاد گوردون" یکی از هشت جراحی که در جراحی بزرگ پیوند صورت کانی حضور داشت می گوید: مشکلی که برای ترمیم صورت کانی وجود داشت یافتن اهدا کننده زنی در گره سنی و گروه خونی او در منطقه ای بود که کانی سکونت داشت، از این رو احتمال یافتن گزینه ای با چنین شرایطی بسیار دشوار بود.

چهره خانم کالپ پس از حمله

در نهایت در 10 دسامبر 2008 تیم جراحان در نهایت ناباوری یک اهدا کننده پیدا کردند، زنی که در اثر حمله قلبی جان خود را از دست داده بود توانست شانسی که کانی برای چهار سال انتظارش را کشیده بود را به او هدیه کند. گوردون به کانی اخطار داده بود که این جراحی می تواند منجر به مرگ او شود اما کانی که به معجزه زنده ماندنش پس از شلیک مرگبار امید بسته بود خطر جراحی را پذیرفت.

جراحان بخش آسیب دیده صورت کانی را به کلی تخلیه کردند و سپس بخش مورد نیاز صورت اهدا کننده را که با استفاده از یک الگوی پلاستیکی به دست آورده بودند را جایگزین بخش آسیب دیده صورت کانی کردند. طی این جراحی استخوانهای گونه، فک بالایی، سقف دهان، بخشی از حدقه چشم و دندانها جایگزین بخشهای آسیب دیده صورت کانی شدند.

اسکن صورت کانی پیش و پس از جراحی پیوند

پایان موفقیت آمیز این جراحی شرایط زندگی کانی را بهبود داد اما او می دانست که باید تا پایان زندگی خود با مشکلات بزرگ جسمی و روحی دست و پنجه نرم کند. او می گوید: من هر روز باید با خاطرات تلخی که تجربه کرده ام زندگی کنم. پس از پیوند همه فکر می کنند که حال من بهتر شده و همه چیز رو به راه است، امیدوارم بتوانم به جهان نشان دهم که از بین رفتن صورت تنها معضل افرادی مانند من نیست.

صورت خانم کالپ در ماه های اولیه پس از جراحی

اکنون پرستاری به صورت هفتگی سه بار صورت کانی را معاینه می کند تا از سلامت آن مطمئن شده و وضعیت سیستم ایمنی بدن او را کنترل کند. کانی هر روز مجموعه ای از 11 قرص و دیگر داروها را مصرف می کند تا سیستم ایمنی بدنش را در برابر صورتی که دریافت کرده، ضعیف نگه دارد. در حال حاضر تنها چشم چپ او دید بسیار محدودی دارد اما با استفاده از چند ابزار پیشرفته می تواند بسیاری از کارهای روزمره اش را انجام دهد. از جمله این ابزارها یک جعبه داروی سخنگو، ساعت سخنگو، اسکنر لباس برای اعلام رنگ لباسها است.

انجام یک سری از حرکات هنوز بری کانی بسیار دشوار است اما او انجام چنین کارهایی را به اهداف آینده خود تبدیل کرده است، مسواک زدن، نوشیدن مایعات از طریق نی و لبخند زدن از جمله این حرکات هستند. کانی می گوید: شنیده ام که برای لبخند زدن به ماهیچه های کمتری نیاز است تا اخم کردن، به همین دلیل نمی توانم درک کنم که چرا بیشتر مردم همیشه اخم کرده اند، آنها باید لبخند بزنند زیرا انرژی کمتری از آنها می گیرد.

چهره کنونی خانم کالپ

بر اساس گزارش دیلی میل، کانی همچنین در فعالیتهای اجتماعی مشارکت دارد تا بتواند به عنوان یک سفیر ذهنیت انسانها را درباره اهدای عضو، عملی که زندگی او را متحول ساخته، بهبود ببخشد.


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 05 مهر 1390 ] [ 00:20 ] [ takdastanha ]

عکس بسیار زیبا و عاشقانه | wWw.PixTurk.Ir

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 04 مهر 1390 ] [ 18:11 ] [ takdastanha ]

عکس/آموزش قرآن دختران در چچن


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 04 مهر 1390 ] [ 13:34 ] [ takdastanha ]
فلسطینی ها پرچم منفور رژیم صهیونیستی را بر روی یک الاغ نقاشی کرده اند.

برچسب‌ها:
[ یکشنبه 03 مهر 1390 ] [ 22:31 ] [ takdastanha ]

آویونس وویسین (avions voisin) یک اتومبیل فوق هوشمند، با طراحی خاص است که البته 14سال دیگر رو نمایی شود.
به گزارش البرز نیوز، آویونس وویسین (avions voisin) یک اتومبیل فوق هوشمند، با طراحی منحصر بفرد است که قرار است 14سال دیگر رو نمایی شود. در این خودرو مفهومی، از مواد نساجی پیشرفته و در عین حال بسیار سبک استفاده خواهد شد.
 

یک دانشجوی جوان فرانسوی به نام تورین اید در حال طراحی بخش های  نهایی این خودرو  است.فضای داخلی این خودرو کاملا بزرگ و جادار طراحی شده و تیم سازنده از آن به عنوان یک سالن همراه یاد می کنند.
 

نکته مهم در مورد آویونس این است که کاملا با نیروی الکتریکی کار می کند و چون از آلیاژ های سبک در ساخت آن استفاده شده سرعت بالایی خواهد داشت.
 


چرخ های خودرو وظیفه تامین انرژی الکتریکی را بر عهده دارند در واقع این اتومبیل در حال حرکت انرژی مورد نیاز خود را تامین می کند.این بدان معناست که در آینده شاهد تولید خودرو هایی هستیم که به هیچ گونه سوخت و انرژی نیاز ندارند. 


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 03 مهر 1390 ] [ 17:28 ] [ takdastanha ]

یکی از دانش‌آموزان مدرسه "فرهنگ" با ارسال نامه‌ای به پرسش مهر امسال رئیس‌جمهور پاسخ داد.

به گزارش فارس، امیرعلی ثقفی‌فر دانش‌آموز مقطع سوم راهنمایی با ارسال نسخه‌ای از نامه‌اش برای خبرگزاری فارس به سؤال امسال رئیس جمهور از دانش‌آموزان، که هر ساله در قالب پرسش مهر مطرح می‌شود، پاسخ داد.

احمدی‌نژاد در پیام ضبط شده‌اش که امروز از شبکه‌های سیما و بلندگوی مدارس پخش شد، از دانش‌آموزان پرسیده بود، اگر جای رئیس جمهور بودید، برای اعتلای ایران اسلامی چه می‌کردید؟

امیرعلی ثقفی‌فر در بخشی از نامه‌اش آورده: آقا اجازه، ما اگر جای شما باشیم، وقتی می‌بینیم که اعتلای ایران و اقتدار ایران با حضور یک جریان در دفتر خودم به خطر افتاده و وقتی می‌دیدم که رهبرم در نامه‌ای این خطر را از قبل به من گوشزد کرده، آن رئیس دفتر را فوری برکنار می‌کنم.

در ادامه نامه آمده: وقتی می‌دیدیم که این جریان تمام نقاط مثبت و دولتی را به نقطه ضعف تبدیل کرده و در هر فساد اقتصادی و رسانه‌ای ردپایی از او وجود داشته و اسنادش هم در رسانه‌ها موجود است و جایی برای انکار نمانده وقتی می‌دیدم که مثلا امثال بابای ما که سال 84 با آمدن شما کلی ذوق داشتند که انقلابی‌ها دوباره روی کار آمده‌اند و امروز اما خبرها را با آه و حسرت دنبال می‌کنند وحال شان گرفته شده از دولت فعلی و مدام می‌گویند کاش قدر دولت قبل را شما می‌دانستید و ریش و قیچی را دست همان آقایی که من اگر جای شما بیایم بر کنارش می‌کنم، نمی‌دادید".

به گزارش فارس، در پایان نامه این دانش‌آموز آمده است: آقا اجازه، ما که جای شما نمی شود باشیم اما تو را به خدا حال افرادی امثال بابای ما را بیشتر از این نگیرید.


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 03 مهر 1390 ] [ 17:11 ] [ takdastanha ]
عکس عاشقانه ، عکس پسر ، پسر غمگین ، متن عاشقانه عشق تلخ شعرشعر غمگین پسر غمگین شعر عاشقانه
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.
یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 03 مهر 1390 ] [ 13:18 ] [ takdastanha ]
صفحه قبل1...6263646566...123صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب