تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید
که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد
و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده
و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود
و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند
باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت :

اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟
شاگرد با حیرت گفت:
ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟
شیوانا با لبخند گفت:
چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود
تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!
دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر!
بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان
فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 28 فروردین 1390 ] [ 11:01 ] [ takdastanha ]

 

مرد جوانی ،از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود واز ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان از پدرش خواسته بود که

برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالا خره روز

فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اطاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل توبینهایت مغرور وشاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر

کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود ودر آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلا کوب شده بود ،یافت . با عصبانیت ،

فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال ودارای که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت

وپدر را ترک کرد . سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .

یک روز به این فکر اقتاد که پدرش ، حتما خیلی پیر شده وباید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی ازاین بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند وبه امور رسید گی نماید . هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق وکاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود ودر آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد وصفحات آن را ورق زد وکلید یک ماشین را پشت

جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ،یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی

برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود وروی آن نوشته شده بود :تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار

داریم رخ نداده اند .

 

 


برچسب‌ها:
[ شنبه 27 فروردین 1390 ] [ 22:16 ] [ takdastanha ]


 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی میتواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

 

 


برچسب‌ها:
[ شنبه 27 فروردین 1390 ] [ 21:38 ] [ takdastanha ]

   تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه
            كريسمس روزبه روز بيشتر مي شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و براي
            پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم ، در صف صندوق ايستاده بودم .
            جلوي من دو بچه كوچك ، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند .
            پسرك لباس مندرسي بر تن داشت ، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در
            دستهايش مي فشرد .
            لباس هاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در
            دست داشت . وقتي به صندوق رسيديم ، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان
            گذاشت . چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد
            .
            صندوقدار قيمت كفشها را گفت :«  6 دلار » .
            پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .
            بعد رو به خواهرش كرد و گفت : « فكر كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش
            ... »
            دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت : « نه !نه! پس
            مامان تو بهشت با چي راه بره ؟ »
            پسرك جواب داد : « گريه نكن ، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را در
            بياوريم . »
            من كه شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم و به
            صندوقدار دادم .
            دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت : « متشكرم
            خانم ... متشكرم خانم »
            به طرفش خم شدم و پرسيدم : «منظورت چي بود كه گفتي : پس مامان تو بهشت
            با چي راه بره ؟ »
            پسرك جواب داد : « مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از
            عيد كريسمس به بهشت بره ؟ »
            دخترك ادامه داد : « معلم ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است ،
            به نظر شما اگه مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه
            ، خوشگل نمي شه ؟ »
            چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم ، گفتم
            : « چرا عزيزم ، حق با تو است ، مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو
            بهشت خيلي قشنگ ميشه ! »


برچسب‌ها:
[ شنبه 27 فروردین 1390 ] [ 16:09 ] [ takdastanha ]

مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
        داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
        اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
        بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
        پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
        رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
        ولي موفق نشدند .
        شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
        در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
        هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
        جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
        فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
        چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
        دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
        را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
        پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد .


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ] [ 15:52 ] [ takdastanha ]

چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل
            چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
            دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی
            میمیرید ..
            ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که
            از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست
            از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..
            بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و
            مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت
            ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان
            بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...
            وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟
            معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران
            وی را تشویق میکنند .


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ] [ 11:47 ] [ takdastanha ]

  مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
          اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
          شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
          روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
          مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
          استخر شيرجه برود.
          ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
          تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
          چراغ را روشن كرد.
          آب استخر براي تعمير خالي شده بود!


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ] [ 11:36 ] [ takdastanha ]

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند. بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند. يكي از آنها از روي خشم بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت آزرده شدولي بدون آنكه چيزي بگويد روي شنهاي بيابان نوشت امروز بهترين دوستم بر چهره ام سيلي زد. آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود لغزيدو در آب افتاد تا جايي كه نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت بر روي صخره اي سنگي  و به زحمت اين جمله رو حك كرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ حك ميكني؟! ديگري لبخند زدو گفت: وقتي كسي ما را آزار ميدهد بايد روي شنهاي صحرا نوشت تا بادهاي بخشش آنرا پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما ميكند بايد آنرا روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا از يادها ببرد.   

 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ] [ 10:59 ] [ takdastanha ]

 
 

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟ گفت نه .

  گفت دوستم داري؟ گفت نوچ؟

     گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟

        دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت

           پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.

              تورودوست ندارم چون عاشقتم.

             اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميميرم


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 11:15 ] [ takdastanha ]
صفحه قبل1...121122123صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب