تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 01:21 ] [ takdastanha ]

http://up.fafun.ir/?di=XQES

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود.

 

به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟؟؟؟!!!!!!!!!


برچسب‌ها:
[ شنبه 13 آبان 1391 ] [ 01:19 ] [ takdastanha ]

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!
نتیجه اخلاقی : یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 11 آبان 1391 ] [ 15:01 ] [ takdastanha ]

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...
 


 


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 11 آبان 1391 ] [ 00:05 ] [ takdastanha ]

مشرق،  کودکان بسیاری در نقاط مختلف دنیا هستند که از شرایط خاص رنج می برند این در حالی است که شاید آن ها سن کمی نیز نداشته باشند اما باز هم از شرایط خود آنچنان که باید راضی نیستند و همیشه باید تحت درمان های مختلف قرار داشته باشند

پسری بدون چشم

"مارا وانی جانگ" کودکی است که از بدو تولد بدون چشم بود. البته از زمانی که هشت ماهه بود نور چراغ قوه را به سمت چپ صورت خود جایی که می بایست چشم چپ وی قرار بگیرد می گرفت. پدر و مادر این کودک که هر دو 26 ساله هستند فرزند خود را از یک روستای کوچک به یک بیمارستان در ارومچی در استان شین جیانگ چین منتقل کرده اند تا با اندک امیدی که پزشکان این بیمارستان به آنها داده اند فرزند خود را تحت درمان قرار دهند.پزشکان اظهار داشتند که زمانی که وی 16 ساله شد می توانند عمل نصب چشم مصنوعی را برای وی انجام دهند.


پسر نارنجی

بدن لئون، پسر چهار سالگی انگلیسی قادر به هضم کاروتن که در میوه‌ها و سبزی‌های نارنجی رنگ وجود دارد، نیست و باعث می‌شود که رنگ بدن او به نارنجی تغییر پیدا کند. او به بیماری بسیار نادری به نام (hyper-beta carotenemia) مبتلاست که او را از خوردن هویج و هر میوه نارنجی رنگی محروم می‌کند. مادر لئون می‌گوید که برای نخستین بار و زمانی که پسرش تنها شش ماه داشت متوجه شرایط خاص کودک خود شده است.


کودکی که از گرما میمیرد

"فرد جيمز" كودك 3 ساله اي است كه به خاطر ابتلا به يك بيماري ژنتيكي نادر، بدن او قادر به تبادل حرارت با محيط نيست و در واقع هيچگاه عرق نمي كند.  پدر و مادر اين كودك مجبورند هميشه او را با استفاده از دستگاه ها خنك كننده، اسپري آب و تكه هاي يخ خنگ نگاه دارند، در غير اينصورت احتمال مرگ كودك بر اثر بالارفتن زياد دماي بدنش وجود دارد.


دختری که سنگ و خون میگرید

"صبوره" دختر بیست ساله یمنی  هنگام گریه کردن از چشمانش سنگ خارج شده و همراه با آن خون جاری می شود. همچنین به جای آب شور ، خون تعریق می کند. "صبوره فقیه" در مورد وضعیت خود می گوید: از شش ماه قبل و دقیقا بعد از ازدواجم و با بیهوشی روزانه به مدت 4 ساعت این قضیه شروع شد.


بعد از مدتی این بیهوشی ها تبدیل شد به  نفخ شدید در شکم  که او را شبیه زنان باردار در ماه های اخر می کرد. خانواده این دختر او را به بیمارستان برده و دکتر ها  بعد از آزمایش های گوناگون گفتند که حالت بدنی او کاملا عادی است و هیچ توضیحی برای اتفاقات افتاده نداشتند.

پسری که سالی 5 بار میمیرد

در شهر گلاسکو در کشور اسکاتلند پسری 3 ساله زندگی می کند که دچار سندرمی خاص است که باعث می شود قلب او ناگهان از کار بیفتد.قلب"آرون" 3ساله معمولا در هر حمله 7 دقیقه از کار می افتد و در این مدت اعضای خانواده وی که همگی برای کار با دستگاه شوک الکترونیکی آموزش دیدند وی را کمک می کنند. بیماری او که "سندرم مرگ ناگهانی" است در سه ماه گذشته باعث شده است تا قلب وی 3 مرتبه از کار بیفتد. پزشکان پیش بینی می کنند که احتمالا قلب این کودکان در هر سال 5 بار از کار خواهد افتاد.


دختر یک ساله با بدنی 80 ساله

وجود یک بیماری و اختلال پوستی نادر در یک دختر بچه یک ساله چینی سبب شده است تا وی همانند یک زن 80 ساله به نظر برسد. این دختر یک ساله که "یوکسین" نام دارد به سبب بیماری اش لقب مادر بزرگ را گرفته است . گفته می شود وی به یک بیماری بسیار نادر پوستی بنام "کاتیس لاکسا" مبتلا است .


کاتیس لاکسا به بافت های پوستی بدن حمله ور می شود و باعث چروکیدگی، شل شدن اندام های پوستی و از بین بردن سلول های جوان پوست خواهد شد. این یک بیماری بسیار نادر است و تنها 200 خانواده در دنیا به آن مبتلا هستند.


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 17:33 ] [ takdastanha ]

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.



برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 00:38 ] [ takdastanha ]

فارس: در اسلام‌آباد، شکارچیان رود «سند» در پاکستان برای شکار پرندگان کمتر از سلاح استفاده می‌کنند و به شیوه‌های سنتی و با دست پرندگان مختلف را شکار می‌کنند. استفاده از پرندگان برای شکار پرندگان یکی از روش‌های جالب این صیادان ماهر است. این شکارچیان ابتدا پرنده‌ای را شکار می‌کنند و سپس پرهای آن را طوری به هم گره می‌زنند که قادر به پرواز نباشد. سپس با گذاشتن پرنده روی سرشان موجب جلب توجه سایر پرندگان شده و آنان را شکار می‌کنند.


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 09 آبان 1391 ] [ 15:09 ] [ takdastanha ]

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 22:29 ] [ takdastanha ]

منبع: زیست نیوز


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 17:18 ] [ takdastanha ]


منبع: زیست نیوز


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 08 آبان 1391 ] [ 15:12 ] [ takdastanha ]
صفحه قبل1...2324252627...123صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب