تك داستان آموزنده
 
قالب وبلاگ
نويسندگان


برچسب‌ها:
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 12:56 ] [ takdastanha ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 12:55 ] [ takdastanha ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 12:55 ] [ takdastanha ]


برچسب‌ها:
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 12:53 ] [ takdastanha ]

مي خواستم به دنيا بيايم، در زايشگاه عمومي، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بيمارستان خصوصي. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه مي گويند؟!...

مي خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ي سر کوچه ي مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ي غير انتفاعي! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه مي گويند؟!...

به رشته ي انساني علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط رياضي! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه مي گويند؟!...

با دختري روستايي مي خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بميرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه مي گويند؟!...

مي خواستم پول مراسم عروسي را سرمايه ي زندگي ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روي نعش ما رد شوي. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه مي گويند؟!...

مي خواستم به اندازه ي جيبم خانه اي در پايين شهر اجاره کنم. مادرم گفت: واي بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه مي گويند؟!...

اولين مهماني بعد از عروسيمان بود. مي خواستم ساده باشد و صميمي. همسرم گفت: شکست، به همين زودي؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه مي گويند؟!...

مي خواستم يک ماشين مدل پايين بخرم، در حد وسعم، تا عصاي دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه مي گويند؟!...

بچه ام مي خواست به دنيا بيايد، در زايشگاه عمومي. پدرم گفت: فقط بيمارستان خصوصي. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه مي گويند؟!...

بچه ام مي خواست به مدرسه برود، رشته ي تحصيلي اش را برگزيند، ازدواج کند... مي خواستم بميرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پايين قبرستان. زنم جيغ کشيد. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه مي گويند؟!...

مُردم. برادرم براي مراسم ترحيمم مسجد ساده اي در نظر گرفت. خواهرم اشک ريخت و گفت: مردم چه مي گويند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده اي بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه مي گويند؟!...

خودش سنگ قبري برايم سفارش داد که عکسم را رويش حک کردند. حالا من در اينجا در حفره اي تنگ خانه کرده ام و تمام سرمايه ام براي ادامه ي زندگي جمله اي بيش نيست: مردم چه مي گويند؟!... مردمي که عمري نگران حرفهايشان بودم، لحظه اي نگران من نيستند


برچسب‌ها:
[ شنبه 10 اردیبهشت 1390 ] [ 11:33 ] [ takdastanha ]
 
آیا شما میتونید حدس بزنید چیه؟
دقیفتر نگاه کنید و حدس بزنید چی میتونه باشه
 
 

آیا اینها خودکارهای دوربین دار هستند؟
 
 
 
هیچ حدس دیگه ای ندارید؟
فکرتون به هیچ جا قد نمیده؟

آقایون و خانمها! تبریک میگم...!
شما به آینده مینگرید... بله، درسته!
شما فقط چیزی رو دارید میبینید که در آینده، جایگزین کامپیوترهای شخصی شما خواهد شد. ببینید چطور کار میکنند:


در فرآیند کوچک کردن اندازه کامپیوترها، دانشمندان با استفاده از روش بلوتوث پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده اند، شما میتوانید این محصول جدید را که به زودی عرضه خواهد شد، در جیبتان گذاشته و جابجا کنید



این «ابزار قلمی»، هم صفحه نمایشگر و هم صفحه کلید را برای شما بر روی یک سطح صاف در جایی که میخواهید کار خود را انجام دهید بوجود می آورد تا بتوانید بطور خیلی معمولی با کامپیوتر خود کار کنید
حالا با این تفاسیر دیگه نمیشه گفت
خداحافظ لپ تاپ

برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ] [ 22:33 ] [ takdastanha ]
اعترافات تکان دهنده یک قاتل و آدم خوار: گوشت دختران خوشمزه تر است!! +عکس
دختر ۱۲ ساله را خفه کرده، سر بریده و بدنش را مثله کرد. سپس قطعات بدن وی را در داخل قابلمه انداخته و با پیاز و هویج پخت!!

یک روانپزشک که در سال ۱۹۳۴ با این پیرمرد ۶۶ ساله مصاحبه کرد در پرونده وی می نویسد کاری نبود که آلبرت فیش نکرده باشد. فیش یک نقاش ساختمان و پدر ۶ فرزند علاوه بر قتل و اذیت و آزار کودکان، آدمخوار نیز بود. اینگونه ادعا می شود که فیش به بیش از ۱۰۰ کودک حمله کرده است.
مسائلی راکه وی در جریان اعترافاتش در دادگاه افشا کرده به حدی تکان دهنده بود که دادستان ها از بلند خواندن دادخواست در دادگاه ابا داشتند. آلبرت فیش در واشنگتن به دنیا آمد و پدرش ، یک ناخدا در زمان تولد وی ۷۵ سال سن داشت. تعدادی از اعضای خانواده فیش دچار اختلالات روانی بودند. یک برادر وی بشدت روانی و برادر دیگرش الکلی بود.
پدر فیش هنگامی که وی ۵ ساله بود درگذشت و وی را به یتیم خانه فرستادند و وی بارها از یتیم خانه گریخت. فیش در ۴۹ سالگی با حادثه یی روبرو شد که زندگی وی را تغییر داد. زنش با ترک وی به سراغ مردی دیگر رفت. پس از آن بود که شخصیت وی بتدریج دگرگون و رفتارش بشدت عجیب و خصمانه شد. قربانی وی کودکانی بودند که جذب رفتار مهربان و پدرانه وی می شدند، هیولایی که شکنجه های غیرقابل تصوری را بر روی قربانیان خردسال خود به کار گرفت. وی به جمع آوری اخبار مربوط به آدمخوارانی چون فریتز هارمن معروف به «خوناشام هانوور» علاقه داشت. فیش در سال ۱۹۲۸ علاقه اش به خوردن گوشت انسان را نمایان کرد و در آن سال دختری ۱۲ ساله به نام گراس باد را قربانی این عادت عجیبش کرد.

گراس فرزند پدر و مادری بود که فیش را می شناختند و به وی اعتماد داشتند. والدین گراس هنگامی که با پیشنهاد فیش برای بردن دخترشان به یک جشن روبرو شدند، مقاومتی نکرده و به وی اجازه چنین کاری را دادند. فیش به جای اینکه گراس را به جشن ببرد، به کلبه خود در وچستر کانتی نیویورک برده و دختر ۱۲ ساله را خفه کرده، سر بریده و بدنش را مثله کرد. سپس قطعات بدن وی را در داخل قابلمه انداخته و با پیاز و هویج پخت!! فیش پس از این جنایت ناپدید شد، چندین سال بعد خانواده گراس نامه یی را از فیش دریافت کردند که در آن وی آنچه را که بر سر دختر آنها آورده بود، جز به جز تشریح کرد. ماموران با استفاده از آدرس روی پاکت نامه توانستند فیش را در خانه یی اجاره یی در مانهاتان به دام اندازند.
فیش دستگیر و سریعا محاکمه شد. هیات منصفه سابقه روانی وی را نادیده انگاشته وی را به اعدام با صندلی الکتریکی محکوم کرد. عکسبرداری با اشعه ایکس از وجود ۲۹ سوزن در کشاله ران وی خبر داد که وی طبق عادت به بدن خود فرو می کرد. فروکردن سوزن به بدن قربانیان از جمله علاقه مندی های فیش بود. فیش در ۱۶ ژانویه سال ۱۹۳۶ اعدام شد. وی پیش از اعدام حتی به مامور اجرای اعدام خود کمک کرد تا کمربندهای صندلی الکتریکی را به پاهایش ببندد. آخرین جمله یی که وی به زبان راند این بود: من سالها پیش در خشکسالی که در چین روی داد، به خوردن گوشت انسان علاقه مند شدم . خیلی خوشمزه است . گوشت دختران لذیذتر از پسران کوچولو است!

برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ] [ 22:27 ] [ takdastanha ]

يکي از مريدان شيوانا مرد تاجري بود که ورشکست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يک موضوع تجاري نياز به مشاور بود. شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. يکي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يک تاجر ورشکسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد کرد. شيوانا پاسخ داد:.....

شکست يک اتفاق است. يک شخص نيست! کسي که شکست خورده در مقايسه با کسي که چنين تجربه اي نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت را به وضوح لمس کرده است و تارهاي متصل به شکست را مي شناسد. او بهتر از هر کس ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتي کسي موفق مي شود بدانيد که چيزي ياد نگرفته است! اما وقتي کسي شکست مي خورد آگاه باشيدکه او هزاران چيز ياد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد مي تواند به ديگران منتقل کند. وقتي کسي شکست مي خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئيد او هنوز موفق نشده است.




برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ] [ 18:17 ] [ takdastanha ]

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد. شیوانا پاسخ داد:.....

شکست یک اتفاق است. یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است ، هزاران قدم جلوتراست. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می شناسد. او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتی کسی موفق می شود بدانید که چیزی یاد نگرفته است! اما وقتی کسی شکست می خورد آگاه باشیدکه او هزاران چیز یاد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می تواند به دیگران منتقل کند. وقتی کسی شکست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئید او هنوز موفق نشده است.



برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ] [ 17:59 ] [ takdastanha ]

پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند.هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت:مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند،اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.وزیر گفت:...

 

من دستور شما را اجرا خواهم کرد،فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید.شاه گفت:نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی.سرباز برای چه می خواهی؟ وزیر گفت:من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم.شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد.شب هنگام وزیر به  هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به  هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند  و  از هر خانه چیزی  بدزدند به طوری که آن چیز نه  زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود  و  هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر  مکانی که  دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید.روی کاغذ چنین نوشته شده بود:هدف  ما  تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است.سربازان نیز مطابق دستور  وزیر عمل کردند.مردم نیز با خواندن آن کاغذ  دور هم جمع شدند.
نفر اول گفت: درست است که  در  زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم،اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند..این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند  اموال ما را بدزدند،وای به روزی که به حاکمیت دست یابند.نفر دوم نیز گفت:درست است،قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر  این دزدان مصون بمانیم.و همه حرف  های یکدیگر را تایید کردند و  بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند.


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ] [ 17:10 ] [ takdastanha ]
صفحه قبل1...109110111112113...123صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشيو مطالب
شهریور 1394
تیر 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390
امکانات وب